اتفاق
از وقتي وارد خيابان اصلي شدم ماشينشان درست جلوي من حركت ميكرد.از برق چشمانش مي شد فهميد كه دختر بازيگوشي است.روبانهايي كه از دو طرف موهايش بسته بود همرنگ لبهايش بودند-لبهايي كه انگار آفريده شده بودند كه فقط لبخند بزنند-راننده ي پيكان شايد پدرش بود اما هيچ اهميتي به پشت سرش نمي داد.اينرا وقتي متوجه شدم كه چند بار براي دخترك نازش چراغ ماشينم را روشن و خاموش كردم.دخترك همينطور لبخند مي زد و من هم با لبخند جوابش را مي دادم ...ماشينشان پيچيد به خيابان فرعي . من هم همينطور.نه اينكه به خاطر دخترك . مسيرم اينگونه ايجاب ميكرد.ترافيك سنگيني بود.خيابان كم عرضي كه دو طرفه هم بودو هميشه اعصابم را خرد ميكرد.هميشه خداخدا ميكردم كه مسيرم به همچنين خياباني نخورد ولي امروز شيريني لبخند دخترك تحمل ترافيك را برايم آسان كرده بود .به واسطه ي گذاشتن دستانش روي گونه هايش كشيدگي لبهايش بيشتر شده بود و لبخندي عميق روي صورتش نقش بسته بود.شلوغي خيابان بهانه اي بود تا ما دوستيمان را محكم تر كنيم.با دستانم صدايش كردم .آغوش باز كردم.او هم همينطور......اما به خاطر عبور مرد ميانسالي كه در حال گذشتن از عرض خيابان –در كمال خونسردي – با چانه اش نون سنگگ هايش را تا ميكرد فاصله اي چند متري بين من و دخترك ايجاد شد.تا رسيدم به ماشينشان ديگر او را نديدم .تصور كردم زانوهايش خسته شده يا شايد هم ديگر حوصله ي مرا نداشت.آخر كمتر بهش دست تكان ميدادم .چون همه داشتند نگاهم مي كردند.انگار قهر كرده بود .از ازدحام اتومبيل ها كاسته شده بود كه ناگهان سرش وسط شيشه ظاهر شد آب نبات قرمزي دستش بود آنرا به طرف من گرفت دستم را دراز كردم و آب نباتش را گرفتم....خنديد و شروع به ليس زدن آب نباتش كرد و من خنديدم.نور آفتاب بدجور چشمانش را اذيت ميكرد ولي او توجهي به آن نداشت –شايد هم علت را نميدانست كه چراچشمانش را نمي تواند خوب باز كند.سرعت ماشينشان بيشتر شد.اما من بايد به كوچه ي فرعي مي پيچيدم .بدون اينكه ماشيني پشت سرم باشد چراغ راهنما را روشن كردم تا شايد بتوانم حرفم را به او بفهمانم .او دور شده بود و من نگران لبخند او به كوچه ي فرعي پيچيدم./.
سميه مدرس

